من بادي بودم وقتي پنجره را بستي ، نگاهم را به شيشه هايي چسباندم كه دورت را گرفته اند و ابرها را به هم رساندم تا صدا راه بياندازند و باران بسازند تا باراني باشم كه سُر مي خورد روي موهايت و در تو بخار شوم
و من بادي بودم كه در گوشت پيچيدم وقتي نجوا مي كنم .بدنت را سخت دور مي زدم و دورت حصاري ساختم از خودم وقتي تو نمي بيني و با دستهايت پسم نمي زني .شنلي ساختم از بودنهايم وقتي تو هستي، دور شانه هايت پيچيدم و ميان انگشتانت تار زدم ......................
بعضی لطفها انقدر ناگهانیند، برخی انسانها انقدر بزرگند، هستند لحظههایی که انقدر باشکوهند که انگار خداست که در آن سیاهی ِ مطلق ِ نبودن، در آن سکوت ِ ممتد ِ بیچیزی، از هیچ بپرسد طالب ِ هست شدن هستی؟
... و شما لابد میدانید چه غوغایی میشود در دل ِ ذره. مثال ِ ذوق ِ بوم ِ سفیدی برای طرحدارشدن، برگهای برای سیاهشدن، کتابی برای ِ نوشتهشدن. آدمی برای هستشدن........................