*اشکان*
دیوانه باش تا عاقلان غمت را خورند!
*اشکان*
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی… به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد! آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز...
*اشکان*
فرقی ندارد که یک گاگول بی سواد باشی یا یک دانشمند در هر صورت پشت یک ماشین شاسی بلند آقا مهندس می شوی !
*اشکان*
خدایا! خورشید را به من قرض میدهی ؟ از تو که پنهان نیست سرزمین خیالم سالهاست یخ بسته است...
*اشکان*
هرگز به خدا نگو مشکل بزرگی دارم به مشکل بگو خدای بزرگی دارم
*اشکان*
ما به دنیا اومدیم اما دنیا به ما نیومد
*اشکان*
نزدیکی در فاصله نیست در اندیشه است و تو اکنون مهمان اندیشه منی
*اشکان*
آه ، زندگی ... خنده های ما در خلال روز های زندگی ، در عبور روزهای کودکی ؛ و در شروع یک بلوغ مخملی گم شدند ... آه زندگی ! زود اعتراف کن ! خنده های ما کجاست ؟ دست و نزد کیست ؟ آه زندگی ... آی زندگی ... زود و زود و زود تند و تند و تند پاسخم بده ...
*اشکان*
چه بگویم درباره مظلومیت کسی که در این دنیا چشم خود را در کعبه باز و در مسجد بست . با اینحال وقتی خبر شهادتش به شام رسید ، متعجبانه پرسیدند : آخر مگر پسر ابوطالب نماز هم میخواند که در مسجد کشته شود؟