*اشکان*
دیوانه باش تا عاقلان غمت را خورند!
*اشکان*
خدایا ما را ببخش ؛ که اگر درد دلی هم داشتیم ... از پر خوردن بوده ، نه از غم مردم خوردن ! خدایا ما را ببخش اگر گاهی فراموش میکنیم بنی آدمیم ... خدایا ما را ببخش و از دردِ بی دردی نجات ده ...
*اشکان*
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش بخدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش ...
*اشکان*
بی دل و خسته در این شهرم دلداری نیست غم دل با که توان گفت که غم خواری نیست شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست ز اشنایان کهن یار و پرستاری نیست یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست فکر بهبود خود ای دل به کن از جای دیگر که در این شهر طبیب دل بیماری نیست
*اشکان*
هيچ كس نبود هميشه من بودم و تنهايي پر از خاطره آري با تو هستم... با تويي كه از كنارم گذشتي و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشمهايت هميشه باراني است !! ؟
*اشکان*
پاییز میرسد ... و از انبوه برگهای زرد رنگ ، میوه هایی طلایی رنگ باقی مانده اند ! انبوه برگهای رقصنده با باد ... هیچگاه اجازه جلوه به میوه ها را نداده بودند؛ چه در بهار وچه در تابستان ! و عجیب که خزان ، برگها را بیقیمت کرد و میوه ها را قیمتی !
*اشکان*
دیگر ناراحت نیستم ، دلم تنگ نیست ، تنها نیستم ... [کسی چه میداند ] شاید دعاهام مستجاب شده ؛ و راضی به رضای خدا شده ام ...
*اشکان*
گمان میکنم هر انسانی روزی، جای خالی دوست را حس خواهد کرد؛ شاید روزی که تنها کفشهای خالی اش مانده باشد …
*اشکان*
هر آهنگی که گوش می دهم ، به هر زبانی که باشد بغضم را می شکند نمی دانم بغضم به چند زبان دنیا مسلط است!!!
*اشکان*
فقط یه ایرانی میتونه وقتی پشـــت فرمـــونه به پیـــاده رو ها فحـــش بده و وقـــتی پیـــاده میره جایی، به راننــــــده ها فحـــش بده!
*اشکان*
چگونه سر کنم بدون تو عید آمد اما هنوز تو نیامدی