*اشکان*
دیوانه باش تا عاقلان غمت را خورند!
*اشکان*
ه خداعشق به رسوا شدنش می ارزد وبه لیلی وبه مجنون شدنش می ارزد دفترقلب مرا واکن ونامی بنـــــــــــویس سندعشق به امضا شدنش می ارزد گرچه من تجربه ای ازنرسیدن هایــــم کوشش رود به دریاشدنش مــی ارزد کیستم بازهمان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به احیاشدنش می ارزد بادودست توفروریختن دم به دمــــــم به همان لحظه برباشدنش می ارزد دل من درسبدی عشق به نیل توسپرد نگهش دارکه به موسی شدنش می ارزد
*اشکان*
فـــریاد زدســتِ فلکِ شــعبده باز آزاده به ذلـت و گدازاده به ناز نر گس زبرهنگی سرافکنده به زیر صــد پیرهـن حــریر پو شیـده پیــاز ...
*اشکان*
دست در دست هم نهادهايم و سفره دوستي را در دشت آرزوها گستراندهايم تا هر خاطرهاي را به زيبايي در دلها بياوريم که زندگي تنها يادگاري از محبت است شوق فشردن دستان شما برايمان انتظاري است شيرين
*اشکان*
به کجا میروی ؟ صبرکن !… صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو ! یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو !
*اشکان*
کدوم حرفا؟ کدوم دردا کدوم دل؟ دلی دیگه تو این سینه نمونده به چی دل خوش کنم وقتی تو نیستی به غربت یا به شعرای نخونده؟ ببین غم راه چشمامو گرفته، نگاه کن غصه تا اینجام رسیده نگو فردا؟ کدوم فردا؟ کدوم ما؟ کسی خوابی برای ما ندیده پر از دردم، اگه چیزی نمی گم هنوز دلواپس تنهاییاتم هنوزم هر جا باشی نازنینی هنوزم هر جا مي ري پابه پاتم ببین از شرم این دستای خالی تموم خونه مونو غم گرفته ببین پس کوچه ها باور ندارن ازم دلگیری و گریه ام گرفته پر از حرفم اگه چیزی نمی گم نمی خوام هیچ کسی چیزی بدونه اگه از آرزوهامون نمی گم نمی خوام حسرتش واست بمونه نپرس از دل، نپرس از آرزوهام فقط این لحظه ها رو پا به پام باش نترس از گریه های بی بهونه ام فقط دلواپس تنهاییام باش
*اشکان*
اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .
*اشکان*
به چه می خندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟ به چه می خندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تورا باور کرد یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه می خندی تو؟ به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟؟؟ خنده دار است............بخند...............
*اشکان*
در زندگي باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شيشه ميكوبي ؛ ابر باش تا منتظرت باشند كه بيايي
*اشکان*
روز را خورشید میسازد و روزگار را ما ما را قلب زنده نگه میدارد و قلب را عشق پس روزگار را عاشقانه بساز و عشق را عاقلانه
*اشکان*
این دیده نیست، لایق دیدارِ رویِ تو چشمی دگر بده ، که تماشا کنم تو را ...
*اشکان*
همه ی فعل هایم ماضی اند،ماضی بعید،ماضی خیلی خیلی بعید.دلم برای یک حال ساده تنگ شده است
*اشکان*
برای **انی که عاشقند، عشق برای همیشه بی کلام میماند، اما برای **انی که عشق نمیورزند، عشق شوخیِ بی رحمانهای بیش نیست
*اشکان*
یک روز مرگ از زندگی میپرسه چرا مردم تو رو دوست دارن ولی من رو نه؟ زندگی میگه :اخه تو حقیقتی و من یک دروغ