*اشکان*
دیوانه باش تا عاقلان غمت را خورند!
*اشکان*
مردها فرصت بهتری در زندگی نسبت به زنان دارند،یکی بخاطر اینکه دیرتر ازدواج میکنند و دوم اینکه زودتر میمیرند اچ.ال.منکن
*اشکان*
بیا عشقمون رو محکم به هم گره بزنیم و آرزو کنیم این گره هیچ وقت باز نشه حتی با دندون روزگار!
*اشکان*
تنها نرو ! این راه رفتن نیست .. دنیای تو چیزی به جز من نیست تو از خودت چیزی نمیدونی تنها نرو ! تنها نمیتونی .. من حال این روزاتو میدونم . چیزی نگو ! چشماتو میخونم ..
*اشکان*
انسانم! ساکت، چون درخت سیب! گسترده، چون مزرعه یونجه! و بارور، چون خوشه بلوط! به جز خداوند، چه کسی شایسته پرستش من خواهد بود؟!!
*اشکان*
چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف کاش کسی جایی منتظرم بود...
*اشکان*
دستم روی دیوار اتاقت جا ماند پایم روی پلههایی که میدویدیم... رد اشکهایم را بگیر شاید که چشمهایم را گوشهای بیابی کنار خاطره محو لبخندهایت... دلم هم که پیش توست ... هروقت آمدی سرهمم کن کمی نَفَس هم بیاور تا زندگی کنم...
*اشکان*
تقصیر ما نیست که بر روی حرف هایمان نمی مانیم ......ما بر روی زمینی زندگی میکنیم که هر روز خودش را دور میزند
*اشکان*
کتاب زندگی چاپ دوم ندارد،پس عاشقانه کناره کسی که دوستش دارید زندگی کنید و نگذارید حتی یک ورق،یک ورق به غم نوشته شود
*اشکان*
زن هنوز قابل دوستی نیست او تنها عشق را میشناسد"نیچه"
*اشکان*
چقدر تلخ شده ای،این روزها قند هایت را در دل چه کسی آب میکنی؟
*اشکان*
پدری دست بر شانه پسرش گذاشت و از او پرسید:زور من بیشتر است یا تو؟پسر جواب داد من. پدر با کمال ناباوری،سوالش را دوباره تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید. پدر با ناراحتی از پسر خود جدا شد و بعد از چند قدمی که رفت به عقب برگشت و سوال خود را برای بار سوم پرسید شایداین بار جواب بهتری بشنود....پسر زور من بیشتر است یا تو؟ این بار جواب داد پدر عزیزم شما. پدر با تعجب پرسید چرا دوبار اول این را نگفتی و زورت را به رخم کشیدی؟؟؟؟؟ پسر جواب داد:تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانم کشیدی،قوتم و توانم را با خود بردی
*اشکان*
سلامتیه اونایی که براشون مثل آتیش چهارشنبه سوری بودیم همه وجودمون تو آتیش عشقشون سوخت تا اونا با شادی از رومون بپرن و رد بشن