αѕнιρнσηιχ
تو که از محنت دیگران بی غمی ................................. نشاید که نامت نهند آدمی
αѕнιρнσηιχ
ماییم و نوای بی نوایی ............................. بسم الله اگر حریف مایی
αѕнιρнσηιχ
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم غلط .................. باختم جان در هوای او غلط کردم غلط
αѕнιρнσηιχ
درد ما را نیست درمان الغیاث ............................ هجر ما را نیست پایان الغیاث
αѕнιρнσηιχ
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند ...................... چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
αѕнιρнσηιχ
شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن ...................... در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت
αѕнιρнσηιχ
دوتا شد قامتم همچو کمانی ............... ز غم پیوسته چون ابروی فرخ
αѕнιρнσηιχ
تا مرد سخن نگفته باشد ................ عیب و هنرش نهفته باشد
αѕнιρнσηιχ
شال می بست و ندایی مبهم ............. که کمربند شهادت محکم
αѕнιρнσηιχ
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ......................... وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
αѕнιρнσηιχ
من مست و تو دیوانه مارا که برد خانه / صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
αѕнιρнσηιχ
یکی میل است با صد زن رقاص ........................ کشان هر زده را تا مقصد خاص
αѕнιρнσηιχ
وصلم نصیب شد ز مددکاری رقیب ...................... باران مفید بود بسی یاری رقیب
αѕнιρнσηιχ
در بهای بوسه ای جانی طلب می کنند این دلستانان الغیاث