مهدی
منم برم لالا که ممان بزرگه کم کم میترسه ، کاش میگفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ، شب بخیر
مهدی
همه چیز وهم است ، خانواده ، دفتر اداره ، دوست ، کوچه و همچنین دورترین یا نزدیک ترین زن همه اش فریب است . نزدیک ترین حقیقت آن است که سرت را به دیوار زندانی بفشاری که در و پنجره ندارد .من از سنگم ، بدون کوچکترین روزنه برای شک . یقین ، برای مهرو کینه ، برای دلا وری و یا دلهره ، به طور کلی و یا جزیی من سنگ گور خودم هستم . تنها مانند نوشته ی روی سنگ امید مبهمی زنده است .
مهدی
همین که به دنیا آمدیم ، در معرض داوری قرار می گیریم و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشته کابوس است که در دندانه های چرخ دادگستری می گذرد . بالاخره مشمول مجازات اشد می گردیم و در نیمه روز خفه ای ، کسی که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود ، گزلیکی به قلبمان فرو می برد و سگ کش می شویم ...
مهدی
به جهان چشم گشودن در دست ما نیست و از آن چشم بستن هم در دست ما نیست ولی به جهان با چشم باز نگریستن چرا
مهدی
همه آدم ها درد دارند، حتما که نباید جای زخم هایشان را به شما نشان دهند تا باورتان بشود....