قرار بر این بود که #مدتی دست به #قلم نشم / اما انگار این ذهن ِ #لعنتی راحتم نمیزاره / #کلمات بی وقفه سراغ ِ قلم ها رو ازم میگیرن / خسته شدم خسته / سیاه که می پوشم . . همه فکر می کنند عذادارم . . . نمی دانند برای اینکه دل ِ خونینم را نبینند سیاه پوشیده ام!!
دوست عزیزی #دعوت کرده بود تا از خوشبختی های زندگی ام #بنویسم ، خوب که فکر کردم دیدم اگر خیلی هم #عقب نروم - یعنی همین 4 یا 5 سال اخیر را در نظر بگیرم- هیچ وقت نبوده که با وجود تمام #غم-ها و #سختی-ها یا #تنهایی و باقی تلخی ها ، احساس #بدبختی کنم ، همیشه در بدترین حال ممکن جایی میان این دو به راهم ادامه داده ام، چیزی شبیه همین حالا و بعد فکر کردم نمی دانم به چه چیزهایی می گویم #خوشبختی ، لابد تمام بهانه های #کوچک و #بزرگی که می توانند حتی برای لحظه ای #کوتاه یک حس خوب امیدوارانه و لذت بخش را برایم فراهم کنند، و این #بهانه ها - خوب که نگاه می کنم- آنقدر زیادند که نمی توان آنها را به همین #اجمال و #اختصار نام برد ، و قطعا هیچ روزی خالی از این بهانه ها نیست ، و همه ی چیزهای کوچک و بزرگی که خیلی وقت ها بعضی شان به #چشمم نمی آیند و اما حواسم هست که دارمشان ، و حواسم هست تا هستند موجود #خوشبختی هستم ، بهانه ی خوبی بود که #یادشان بیافتم . . .
صبح شده ..... /واسه منکه هنوز شبه /یکی بی زحمت اون چراغ و روشن کنه /چراغ روشنه؟ /ای بابا پس چرا جایی و نمیبینم /مگه کوری 6تا لامپ روشنه/ ای بابا /باز روزم تاریکـ شد