بازی با کلمات و دِل واژه ...
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
ᵧₒᵤ¸✿♫علی 禅✿.。.:*.
شب بخیر دوستان.....برای دختر بچه ای که پدر و مادرش رو در زلزله اخیر از دست داد دعا کنید.....هنوزم دنبال مادرش میگرده....
بازی با کلمات و دِل واژه ...
قوي باش.........بازي كن ....با كلمات .....يا دل ديگران..................خيالي نيست.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دريا توان رفتنش نيــست ..موج هايش را به ســاحل مي كــوبد.........