سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
زندگي با صدا شروع ميشه بي صدا تموم ميشه، عشق با ترس شروع ميشه با شك تموم ميشه، دوستي هر جايي ميتونه شروع بشه اما هيچ جا تموم ميشه.
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد.
خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت...
ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود،
دست بي رحمي آمد نزديک،
گل سراسيمه ز وحشت افسرد...
ليک آن خار در آن دست خزيد
و گل از مرگ رهيد ...
صبح فردا که رسيد
خار با شبنمي از خواب پريد
بازی با کلمات و دِل واژه ...
طراوت... پــژمردگي .... بي كسي.....
بازی با کلمات و دِل واژه ...
رها مي شوم..از اين زندان بي كسي
بازی با کلمات و دِل واژه ...
جـــواب هاي ناتمام ........
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یـــادگار کودکی هایمان . . . تنها در البوم هایی که خیره به چشمانست مانده
بازی با کلمات و دِل واژه ...
ماه آسمانم.. بتاب به روي زندگيم...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
انتـــها...جـــاده ايست...بنبست....
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
ناپلئون بناپارت: اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
اگرچه نزدشماتشنه سخن بودم/ کسی که حرف دلش را نگفت من بودم /دلم برای خودم تنگ می شود اری /همیشه بی خبرازحال خویشتن بودم/ چگونه شرح دهم تحمل خستگیها را /اشاره ای کنم انگارکوه کن بودم/ من ان زلال پرستم در ابگند زمان/ که فکرصافی ابی چنین لجن بودم /غریب بودم و گشتم غریبتراما/ دلم خوش است که درقربت وطن بودم
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
نام من رفتهست روزی بر لب جانان به سهو / اهل دل را بوی جان میآيد از نامم هنوز