لورانس:آرزوم بود كه چيزها متفاوت مي بودند .. پدر:هيچ وقت عقب رو نگاه نكن لورانس ..هيچ وقت عقب رو نگاه نكن.. #گذشته يــك سرزمين نا آرام از #ترسه ( the wolfman)
چند قسمت از جزوه هامو نداشتم واسه امتحان فردا دوستم عكس گرفته از جزوه واسم فرستاده كه بخونم همه عكسا تاره 3 ساعته زوم كردم چشم چپ شد بابا نميشه خوند يه خط درميون معلوم نيست چيه انقد تاره
عجب مچي گرفتم ... به پسر عموم اس ام اس دادم ..خوشبختانه شماره مو نداشت ... بعد ديدم 4.5 تا اس ام اس عاشقانه فرستاد من حال ااينجوري بعد اس داد كجايي؟خونه اي يا مغازه. من: مغازه ديگه كجاست ... بعد زنگ زد جواب ندادم بعد اس داد همون مغازه كه آدامس هاي خوشمزه داره ميخريدم همش ..من: .. چي ميگي بابا من و با كي اشتباه گرفتي من عاطفه ام .. پسر عموو: اي بابااااا فك كردم دوس دختر سابقمه بهم اس داده دوباره شانس نداريم كه } .. من: ( اصن يه وضعي اعترافاتي ميگيرم من.). من: حالا غصه نخور يا خودش مياد يا نامه اش و اينگونه بود كه من پي به ماجراي عظيمي بردم
فردا امتحان دارم حس درس خوندن نيست ... لا مصب نميدونم قضيه چيه اسم درس مياد مثل اصحاب كهف خوابم ميگيره حالا خوبه هنوز جزوه رو بازش نكردم بخونم ..بيارم جلوم بزارم بيهوش ميشم اين چه وضعه آخه