azita
گويند مرا که بند بر پاش نهيد ديوانه دل است پام بر بند چه سود؟!
azita
تنهایی خود را بپذیر تا از اتکا به دیگران آزاد شوی من پذیرفتم غیر از خدا هیچ محبوب و دلداری ندارم رها شدم
azita
حتی قاصدک هایی که برایت میفرستم , بی پاسخ, مهر برگشت میخورند!!!!
azita
حرفی ندارم! دارم به کلمات گستاخ چسب زخم می زنم!
azita
خاطرات را به من دادی و خاطرم را با خود بردی
azita
خداوندا ... میدانم به روز محشر باز عاشقان را مرحمی پس تکلیف تنهایی ها چه میشود ؟
azita
مترسک:گندم تو شاهدباش که مرابرای ترساندن آفریدن! اما من تشنه عشق پرنده ای بودم که سهمش از من گرسنگی بود
azita
بزرگترین خطای تو این بود که می پنداشتی من برای همیشه صبور خواهم ماند