azita
از من که گذشت اما اگر باز در سرت هوای خداحافظی داشتی از همان ابتدا سلام نکن
azita
همه دوست دارند به بهشت بروند. ولی کسی دوست ندارد بمیرد! مگر نه این که لازمه ی بهشت رفتن جرات مردن است؟!
azita
همه نبودنت را با بودنت جمع کنم. حاصلش می شود یک عمر تنهایی
azita
تا جان به عشقت بنده شد، زین بندگی تابنده شد ..... تا دل ز نامت زنده شد، پر شد دو عالم نام دل
azita
گلچهره مپرس كان نغمه سرا از تو چرا جدا شد .... گلچهره مپرس پروانه تو بی تو كجا رها شد
azita
دیدی ای مه، که ناگه رمیدی و رفتی، پیوند الفت بریدی و رفتی
azita
پاییز ، ای مسافر خاک آلوده، در دامنت چه چیز نهان داری، جز برگ های مرده و خشکیده، دیگر چه ثروتی به جهان داری .
azita
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ خنده اش خونی ست اشک آمیز؛ جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن، پادشاه فصل ها پاییز
azita
نماز آسمانی عشق ، ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی بدنبال نیست