azita
دوریت راباگریه پر کردم زعشق بازی مجنون را سرمشق کردم دلم را دیوانه یار کردم دلم را چون بهار سبز کردم با عشق یار پاییز را خجل کردم.
azita
گر طبیبانه بیایی بر سر بالینم / به دو عالم ندهم لذت بیماری را
azita
کاش می شد عطش زمزمه یاد تو را در شط فاصله ها شست و فراموشت کرد
azita
تنها خوبی موجود در جهان، شناخت و دانش؛ و تنها شر و زشتی، نادانی است.
azita
عده ای بزرگ زاده می شوند .عده ای بزرگی را به دست می آورند . وعده ای نیز بدون آنکه آن را بخواهند با خود دارند.
azita
ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن می نگری
azita
حسود گمان میکند اگر پای همسایه بشکند ، او میتواند بهتر راه برود!