بابک...
مشكلات راه مدرسه مجبورم كرد ، بخاطركفشها و پاهایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم ..
بابک...
غریب تر از زنی كه اشك می ریزد مردیست كه هنوز نمی داند چگونه او را آرام کند...! √ ایـــرانے تسلـــیت...
بابک...
بعضی اشک ها هستند ... بی دلیل بی بهانه یک دفعه نصف شبی ... عجیب آدم را آرام می کنند...
بابک...
دمش گرم... باران را میگویم! به شانه ام زد و گفت: خسته شدی،امروز تو استراحت کن... من به جایت می بارم!!!
بابک...
دُختـــَر اَست دیگـَر... گـــآهـے دلَش مے خـوآهـَد بَهـــآنـﮧ هـآے اَلَڪے بگیــرَد بـﮧ هَوآے آغــُوش تــو شـآنـﮧ هـآے تــُو ڪـﮧ بَعـــد تــ ُــو آرآم خیلــے آرآم دَر گــوشَش زِمزِمــﮧ ڪُنے ببیـטּ مَــטּ عـآشـقـتَـم..
بابک...
من میترســم شرمنده ی دلــم بشم یکی از همین روزا ...!
بابک...
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی دیدی آن یار که بستیم صد امید در او چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی حق به دست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی این لب و جام پی گردش می ساخته اند ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی در فروبند که چون سایه در این خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی ...
بابک...
میخواهم گریه کنم ولی حیف...متاسفانه دیگر چشمانم هم یاد دلم نیست...
بابک...
می دونی چرا شیشیه جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده.