بابک...
این روزهایم به تظاهر می گذرد... تظاهر به بی تفاوتی به بی خیالی به شادی به اینکه مهم نیست، اما چه سخت می کاهد از جانم این نمایش.. هجوم خالیِ نفس های تو ، های می شود مقابلِ هویِ متروکَم ... تو ... تنها انعکاسِ این اطرافی ...
بابک...
دلشوره مرا نداشته باش! اینجا هم اتاقیم حسرت توست، رنج می خورم، اشك می نوشم، نگران نباش من خوب می دانم با حسرتت چگونه تا كنم ! فقط برایم بنویس هنوز هم لبخند می زنی؟
بابک...
آرامم ... مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخ ها خورده اند دیگر نگران داس ها نیستم ...
بابک...
حرمت عشق شکستند، ناله از من بربودند، مستی از من بگرفتند، آب را گل کردند… چه گل آلود این آب ، و چه ناپاک این رود، تو به ما گفتی : مردم بالادست ، چه صفایی دارند، غنچه ای گر شکفد ، اهل ده باخبرند، و تو امروز کجایی سهراب ؟ تا ببینی ، که همان مردم بالادست ، ز صفا عاری و از عشق تهی میباشند،
بابک...
چشمه هشان بی آب… گاوهاشان بی شیر… دهشان بی رونق، ساکت و خاموش است، دگر از غنچه شکفتن خبری نیست ، مردم بالادست ، همه در ماتم و اندوه نشستند اما… کدخدا در خانه با زنش میخندد، آب را گل کردند… تو نبودی سهراب، آب را گل کردند ...
بابک...
متعلق به هيچکس نخواهم بود تنها و بي کس خواهم مرد قبل از مرگ تورا بدرقه ي سفر خواهم کرد تو مي روي من هم ميروم ...
بابک...
وقت هائي هست که جز به بودنت دلم رضايت نمي دهد حالا ... من از کجا تو را بياورم ؟
بابک...
نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اینك محل سكونت؟ زمین خاك آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست ،نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا شغلت ؟ در كار كشت امیدم شاكی تو ؟ خدا نام وكیل ؟ آن هم خدا جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه تنها همین ؟ همین!!!! حكمت؟ تبعید در زمین همدست در گناه؟ حوای آشنا ترسیده ای؟ كمی ز چه؟ كه شوم اسیر خاك آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی كه؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟، ولی ... ولی چه ؟ حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ دلتنگ گشته ای ؟ زیاد برای كه؟ تنها خدا آورده ای سند؟ بلی چه ؟ دو قطره اشك داری تو ضامنی؟ بلی چه كسی ؟ تنها كسم خدا در آ خرین دفاع؟ می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
بابک...
دو پرنده خیالی ، زندگی ای داشتیم که به گفتن نمی آید،دو تن بودیم در بهشت آرزوهای جوانی! با هم بودیم! روزهای آخر می گفت: «من از همه چیز بریده ام. از خداوند بخواه مهر تو را هم از دلم بردارد تا هر چه زودتر رها شوم.» و یک شب من بریدن او را حس کردم! نگاه سردش را که دیدم، تنم لرزید؛ با خودم گفتم: «نکنه آخرین شب باشه!» وقتی سر جنازه اش رسیدم، خم شدن و نگاهی به پاهایم انداختم. می خواستم مطمئن شوم آیا هنوز پایی برای رفتن باقی مانده است؟ با هم بودیم، اما یکی رفت و دیگری ماند!
بابک...
دنیا به همین چند سطر رسیده است به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است به دنیا نیاید بهتر است اصلاً این فیلم را به عقب برگردان آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود که می دود در دشت های دور آن قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین ... زمین ... نه! به عقب تر برگرد بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید در آینه بنگرد شاید تصمیم دیگری گرفت ...!!!
خو میدونم خو .....
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 33 دقيقه قبل
بزقرمه خود
مه فردا می خرم باثه خودم تاز اینا


13 سال و 9 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 32 دقيقه قبل
خشن
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 24 دقيقه قبلخب اصن بزقرمه نخواستم
نترس باشه بزقرمه برای خودت
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 17 دقيقه قبلنوخوام
13 سال و 9 ماه و 21 روز و 19 ساعت و 8 دقيقه قبل