بابک...
درد دارد ، وقتی چیزی را کسر می کنی که با تمام وجودت جمع زده ای ....
بابک...
این روزها زیادی ساکت شده ام ، نمی دانم چرا حرفهایم، به جای گلو از چشمهایم بیرون می آیند.....
بابک...
حالا... آن قدر در به دری کشیدم از پی ات، که دیگر زنده نیستم، نمی دانی چه بر سرم آمده و نمی خواهم که بدانی. یک بار تنها دو قدم فاصله داشتم با قدم هات، که کسی گفت می خواهی چه کنی؟ می خواهی به اش چه بگویی؟ وقتی نمی خواهدت...و قدم هام مردد ماندند و راه کج کردند به سمتِ دیگری...
بابک...
خدای من؛ دستانت که مال من باشند؛ هیچ کس مرا دست کم نمی گیرد...
بابک...
می گویند روزی هست که خدا چرتکه دست می گیرد و حساب کتاب می کند و آن روز تو باید تاوان کاری که با من کردی را پس بدهی فقط نمیدانم تاوان دادن آن موقع تو به چه درد من می خورد؟؟؟
بابک...
اونیو که میگه "چشام جز تو کس دیگه ای رو نمیبینه" باور نکن، اونیو باور کن که موبایلشو راحت رو میز میذاره و میره
بابک...
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال من غمگین نمی پرسد ومن دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم درون سینه ی پر جوش خویش اما کسی حال من تنها نمی پرسد و من چون تک درخت زرد پاییزم که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند...
بابک...
در من . . . کوچه هاییست که با تو . . . سفرهاییست که با تو . . . روزهاییست که با تو . . . شبهاییست که با تو . . . عاشقانه هاییست که با تو . . . نگشته ام . . . نرفته ام . . . سر نکرده ام . . . آرام نیافته ام . . . نگفته ام! . . . میبینی چقدر با تو کار دارم؟؟؟ . . . زودتر برگرد . . . !
بابک...
تسبیح نیستم اما نفسم را به شماره انداخته است شوق دستهای تو…
بابک...
منو بفهم وقتی جز رفتن واسم راهی نمونده ...
بابک...
از تـ ُ چـهـ پنهــانـ گــاهۓ برایـم آنقـدر خواستنـۓ مۓ شوۓ کـ شـروع مۓ کنم بـ شمــارش تکـ تکـ ثانیـهـ براۓ یکـ بار دیگـر رسیـدن بـ بوۓ تنتــ ... ....
بابک...
عزیز ِ دلم هنوز وقتـے آسمان ِ دلمـــ ابریست لمس ِسبك ِ دستان ِ مهربانت را روے ِ مو هایمــ حس مـےكنمـــ ... تو هنوز با تمام ِ نبودنت تنها پناهگاه ِ من از این آدمهایـے
بابک...
حَوالیِ دِلَم تَوَقُف مَمنوعِــــــ... تـــوچی مـی فَهـمـــی اَز دَردِ دِلِ کَــسی کِـه دیگِه نـِمی تـونه بـه کَـسی دِل بـِـبَـنـده ..
بابک...
دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد نه التـــمـاس هـــایم را و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را… به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی درخـتـی از غــــرور کـاشـتم
بابک...
چه باید کرد؟ با سینه های پردرد... بادرد های نگفته ... با گفته های نشنیده.... با شنیده های ندیده.... ... با دیده های بی تفاوت.... با این ادم هایی که هیچ کجا هیچ وقت هیچ انسان نبوده اند چه باید کرد؟