بابک...
رو حرف آدمایی که تازه از خواب پا شدن حساب نکنین هنوز ویندوزاشون درست بالا نیومده یه چیزی واسه خودشون میگن !!!
بابک...
کاش میدانستم.............................................................به چه می اندیشی؟؟؟؟؟؟ که چنین گاه به گاه میسرایی بر چشم ........................غزل داغ نگاه ! میسرایی از لب ....................شعر مستانه ی آه ! راز زیبایی مژگان سیاه در همین قطره ی لغزنده ی غم..........پنهان است و سرودن از تو با صراحت..........................بی ترس...............باز هم کتمان است
بابک...
کوتاه ترین داستان دنیا . . . . . . . . . . . . . . . روزی روزگاری خدا ما را آفرید ، تا آدم باشیم قصه ما به سر رسید . خدا به خواستش نرسید
بابک...
مثـل ِ سـاقـه ی گیــاهـی تُـــرد گــره ام بــزنـــید بـه چـــوبـی ، چـــیـزی ! تـــرسـیـده ام ! مُـــدام بـــاد مـی آیـــد !!
بابک...
حواسَت به دلت باشد آن را هرجایی نگذار ... این روزها دل را می دزدند بعد که به دردشان نخورد جایِ صندوقِ پست آن را در سطل آشغال می اندازند و تو خوب می دانی دلی که المثنی شد دیگر دل نمی شود......................
بابک...
آدمهای کنارم مثل جمعه میمانند .... معلوم نمیکند "فــــــرد" هستند یا " زوج " ... پر از ابهامند ... !!!
بابک...
روی شیشه با قرمز نوشته بود: " آی سی یو " و من بیخودانه داشتم فكر میكردم " آی سی یو " یعنی " می بینمت " پرستار با وحشت گفت: بیمار از دست رفت و من كبود شدم ......از دست می روم شوك می دهند از تخت می جهد جسم مرده ام اما خط مانیتور مراقبت های ویژه همچنان صاف است... هیچ كس نمی داند كه فقط تنفس مصنوعی كارساز است آن هم از لبهای مكرر تو... جسدم كه رفت روحم هنوز بیخودانه فكر می كند " آی سی یو " یعنی " می بینمت
بابک...
مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست بالهای خسته ات را رو به فردا باز کن
بابک...
به قیمت سپید شدن موهایم تمام شد ولی آموختم که.. ناله ام سکوت باشد. گریه ام لبخند.. و تنها همدمم ، سیــــــگار...
بابک...
خداوندا از تو می خواهم یک بار دیگر ارزویم را بخوانی شاید با ارفاق قبول شدم
بابک...
دلمان كه می گیرد تاوان لحظه ایست كه دل میبندیم....
بابک...
والدین گرامی اینقدر نگین “وقتی ما سن شما بودیم این جورخوب بودیم، اون جورخوب بودیم” مادر بزرگ ها دهن لق تر از چیزین که فکر می کنین !
بابک...
شاعر میگه: زن زیبا بود در این زمونه بلا درجایی دیگر: بلا ای بلا دختر مردم. در جایی دیگر: بلا ملا بلا بلا بلا ...میخرم واست طلا ملا نتیجه: شاعر نداریم كه یه مشت خانوم باز داریم...!
بابک...
کدام لب که از و بوی جان نمی آید کدام دل که از و آن نشان نمی آید به هر دمی ز درونت ستاره ای تابد دگر مگو اثری زآسمان نمی آید