بابک...
رفتگرانِ پیر تهماندههای شبم را در خِشاخشی دراز و پر هول میروبند دمدمههای صبحی کاذب، بی آن که بدانند در سپیدهدمی دیگر دوباره دوستت خواهم داشتـــــــ. .
بابک...
خراب شود شهرِ خفته ی بختِ من که بر سنگفرشِ آن تو با دیگری نفس کشیده ای و آب از آب تکان نخورده است مگر ذوق شاعرانه ای؛ عطرِ پیراهنت بهار را به آغوشِ تازه ای کوچ داده است، شکوفه کرده ای در دست دیگری و من هنوز باورم نمی شود حلولِ پاییز را در سینه ام، جای خالیِ تورا کلاغی غمگین در کاسه ی سرم لانه کرده است؛ پر از سوالهایِ بی جوابم بدونِ تو پر از ای کاشهایِ مرگباری که دیوانه ام کرده اند گیج و سردرگمم هنوز چه ساده قسمت دیگران شدی عشقِ من!
بابک...
آسمان با آن همه بزرگی گاهی دلش تنگ میشود سر به زمین می کوبد می بارد معشوقه ی خورشید بودن سخت است !!!
بابک...
موهای تو واکنش پیچیده ای ست که باد به سیاهیِ بختِ من نشان می دهد...!
بابک...
با لبخندت "دوستت دارم" را به تمام زبان های دنیا بر می گردانی..
بابک...
کاش کلاغ قصه ی سرنوشت من آشیانه ای یابد... روی بامی...درختی...حتی بوته ای... او به پای من می سوزد.. ودل من به حال او...!
بابک...
بیا سیب راباهم گاز بزنیم گورپدر بهشت! بهشت من آنجاست که تو را به آغوش میکشم... وساعتهادر هرم نفسهایت حبس میشوم.
بابک...
مـُحَرم ... روزگـــار من است !! وقتی هر روز دسته های شعرم ، عزادار <تــــو> اند ...!