بابک...
پدرِ پدر بزرگ بوی ذرت وقوچ می داد پدر بزرگ بوی راش و اِشنو پدر بوی کلیله ودمنه وتخته سیاه.... من اما... مترسکی هستم که بویی از زندگی نبرده است....!
بابک...
از گونه های من گلی نمی روید با این باران های شور....!!
بابک...
بـگذار بـگــویـند دیـــوانـه ام ! پـای آمـدن تــو در میـان بـاشــد ، ضـریـــح کــه هیــچ .... بـه ایـن درخـت چـنـار هــــم دخـیـل مـی بــندم !
بابک...
بیا حواس خدا را پرت کنیم ؛ تو صداش کن ، من دزدکی فاصله ها رو بر می دارم .@NANAziiiiiii
بابک...
شاهد بوده ای لحظه تیغ نهادن بر گردن کبوتر را؟ و آنجا که پیش از آن چه حریصانه و ابلهانه .. می نوشد پرنده؟ تو آن لحظه ای! تو آن تیغی! تو آن آبی! من... من آن پرنده بودم............