بابک...
بر ادمی چه می گذرد اگر قلبش را با چراغی خاموش تاق زده باشند ؟
بابک...
چه خواهد کرد با ما عشق ؟ پرسیدم و خندیدی فقط با پاسخ ات پیچیده تر کردی معما را ....
بابک...
در انجا بر فراز قله ی کوه دو پایم خسته از رنج دویدن به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن ..
بابک...
لابلای شعله های رنگی اتش همانجا در بالاترین حد گرما بهترین جا برای سوختن برای ذوب شدن ایستاده ام برزخ ام را می گذرانم در حال .
بابک...
با چشمان بسته ایستادم جلوی ایینه گفتم یه ارزو کن ! چشمانم را باز کردم برداشتم ارزوهایم را !! ببخشید ، مژه ام را از زیر چشم راستم ..
بابک...
عقل ام می داند رفته ای قلبم می گوید عاشق است و من جگر خون ام از میانجیگری این دو حس .
بابک...
پرواز شاپرکها حرکت ترنم وار رود رقصیدن برگها روی شاخه های مواج اواز چکاوکی تنها خدایا از اینکه هستی سپاسگزارم .