بابک...
پرنده گفت: "رنج مهاجر به شوق بهار است" پرنده تمام بهار را پرواز کرد...
بابک...
آسمان ! باراني ات را بپوش امروز ابري ام ..........
بابک...
قطارها بیهوده میپرسند:« چی؟ چی؟ » در انتهای ریلها، هیچ کس و هیچ چیز، در انتظارشان نیست . ...
بابک...
تمام برگ هاي دفترم تمام شد قلمم به پايان رسيد دستم سست شد چه سرمشقي دادي به من ...؟ هنوز هم مي نويسم : " دل دادن خطاست "
بابک...
@ خدا کوچه را دیدی به وقت شب چه تنها میشود ... بی تو از آن کوچه هم تنها ترم ...