بابک...
سر جلسه امتحان نشستی هرچی تو کلته رو برگه خالی می کنی آخرش نصف صفحه هم پر نمی شه بعد یه نفر بلند می شه می گه آقا یه برگه دیگه بدین جا ندارم. اون لحظه می خوای صندلی رو از پهنا بکنی تو حلقش!!!!
بابک...
کوچک بودم قبله ام آب دل من دریا ... کوچک بودم و نمی دانستم که بزرگ شدن رنجی ست که ز راه می آید !!
بابک...
خدایا... با من راحت باش، میخواهم ببینم تو نمیخواستی که او مال من شود، چونکه او میگفت خدا نمیخواهد!!
بابک...
بـایـــد وســط هفــته بیــــایی آقــــــا دیریست که جمعه های ما تعطیل است ...
بابک...
شاید کم رنگ باشم اما دو رنگ نیستم..
بابک...
لرزش صدایم، مال سرمای هواست این پرده ی اشک روی چشم هام هم،همین طور، چیزیم نیست به خدا، من فقط، دلواپس توام... لباس گرم در چمدانت گذاشتی؟؟؟
بابک...
تو می خواستی بشی " سنگ صبورم " ..تو شدی "سنگ" و من هنوز "صبورم
بابک...
خواندی: « زیرِ باران باید رفت » و رفتی... از باران، بدم می آید دیگر ..
بابک...
مُـــدام به نیمه ی پرِ لیوان فکر می کنم و تــــــــو،،، که چــــای را نخورده، رفــــته ای...
بابک...
غریب تر از زنی كه اشك می ریزد مردیست كه هنوز نمی داند چگونه او را آرام کند...! √ ایـــرانے تسلـــیت...
بابک...
دُختـــَر اَست دیگـَر... گـــآهـے دلَش مے خـوآهـَد بَهـــآنـﮧ هـآے اَلَڪے بگیــرَد بـﮧ هَوآے آغــُوش تــو شـآنـﮧ هـآے تــُو ڪـﮧ بَعـــد تــ ُــو آرآم خیلــے آرآم دَر گــوشَش زِمزِمــﮧ ڪُنے ببیـטּ مَــטּ عـآشـقـتَـم..
بابک...
ماهی ها از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند و چون دریا ارام شد خود را اسیر تور صیادان یافتند تلاطم های زندگی حکمتی از جهان هستی است پس از خدا بخواهیم دلمان ارام باشد نه اطرافمان!