بابک...
دیشب شام نداشتیم، رفتم مغازه تخم مرغ و گوجه بگیرم واسه املت، هر چی حساب کتاب کردم، دیدم اگه یه دست چلوکباب سلطانی با سوپ و سالاد و ماست موسیر و دوغ محلی بگیرم، بصرفه تره . . . !
بابک...
باید به بعضیا گفت : اگــه هیچی بـه روت نمیارم ؛ فـکــــر نکن نفهمم ... ارزشش رو نــداری...
بابک...
مرد اصیل اگر ذلیل شود رذل نمی شود ....
بابک...
آن قدر نيمه ِ خاليم را ديدي... که نيم ديگرم نيز، هوس ِ خالي شدن کرد ...
بابک...
قابل توجه آقایان : وقتی یه زن نظر شما رو میپرسه در واقع نمیخواد نظرتوون رو بدونه فقط میخواد نظر خودش رو با یه صدای مردوونه هم بشنونه !
بابک...
مسافر تاکسی آهسته روی شونه راننده زد چون می خواست ازش یه سوال بپرسه ... راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد. نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس. از جدول کنار خیابون رفت بالا. نزدیک بود که چپ کنه... اما کنار یک مغازه توی پیاده رو متوقف شد... برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد. سکوت سنگینی حکمفرما بود تا اینکه راننده رو به مسافر کرد و گفت: �هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن، من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!� مسافر عذرخواهی کرد و گفت: �من نمی دونستم که یه ضربه کوچولو این همه تو رو می ترسونه.� راننده جواب داد: �واقعا تقصیر تو نیست. امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار می کنم، آخه من 25 سال راننده ماشین جنازه کش بودم!�