بابک...
بلندشو … گرد و خاک از تن پوش بـتکان و در تقویمت بنویس : ... این سزای رهگذری بود که به تیرک لق سر گذر تکیه کرد !
بابک...
وقتی پروانه در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد... قصه ی زندگی آغاز می شود: نه می تواند پرواز کند نه می تواند بمیرد.
بابک...
چـه سـاده بـه اعـتبار دسـتـانـت زمیـن خوردم !!!