بابک...
کلافه ام! درست شبیه لحظه ای که مادربزرگ نمیتواند سوزن نخ کند...!
بابک...
اعتراف میکنم هنوز ملت ایران را نشناخته ام اعتراف میکنم یه روز خوب رو این ملت خودشون میارن اگه ... اعتراف میکنم امروز شوکه ام از این همه همدلی اعتراف میکنم شوکه ام از صف اهدا خون معذرت میخوام چند صباح پیش ایرانی را بابت صف مرغ قضاوت کردم معذرت میخوام که ملت رو تمسخر کردم اما اجبار دولت رو ندیدم افتخار میکنم هر جا باشم بگم ایرانی هستم چه ترک باشم و کرد و لر و گیلک و بلوچ و عرب و مازنی و فارس و خراسانی
بابک...
اصلا کاش گرگی می آمد و دستان سفید کرده اش را نشانمان می داد و در را برایش باز می کردیم ! لعنتی ! در این خانه را گرگ ها هم نمی زنند دیگر !
بابک...
بیـــا بغلــــــم کصـــافـــــط ...