این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیچم حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم .... این روزها گاهی از روز و ماه و سال، از تقویم از روزنامه بی خبر هستم حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیداً بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم .... @╰☆╮ پرندیس ╰☆╮
بی گمان ، نقش رخت از دل بی تاب نرفت چشم بیمار من از عشق تو در خواب نرفت قاصدک با دل من بی خبر از عشق ، نگفت بی سبب ، قاصدک از عشق به مرداب نرفت گفتی و چنگ زدی بر دل مجروح ، انگار آه و فریاد من از " فرش" به مهتاب نرفت سالها در پی تو بودم و از بی خبری مزدی از جانب تو بر منِ بی خواب نرفت یارب آن وقت رسیدست که با من باشی دست من گیر ، که دستم ز می ِ ناب نرفت @رها
رفتم داروخونه یه قرص ضد حساسیت گرفتم. تو عوارض جانبیش نوشته: سردرد، سرگیجه، نفخ، حالت تهوع، اختلال در خواب، دو بینی، اختلال در تشخیص، نارسایی کبد، نارسایی کلیه، نارسایی قلب، سکته قلبی، سکته مغزی، مرگ ناگهانی ! ! ! فکر کنم اگه سیانور می گرفتم، عوارضش کمتر بود
جهان سوم جاییست... كه آدمها اگر دلشان بگیرد، مجبورند بروند قبرستان، بیمارستان، تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان، تا بفهمند... غمهای بزرگتری هم هست، نكند كه دلشان هوای شادی كند..........@matina
باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من باو مي گويم اي نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بيگانه ام
آه از اين دل آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
فروغ
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من باو مي گويم اي نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بيگانه ام
آه از اين دل آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
ممنون بابک جان