بابک...
در یک لحظه تمام شد او رفت... دو کلمه ای که معنای زندگی ام را برای همیشه تغییر داد . .
بابک...
رفته ای ؟؟؟ بعضی ها بهش میگن قسمت اما من تازگیها بهش میگم به درک . .
بابک...
بس که صدا نزدی اسمم را “جانم” ی که برایت کنار گذاشته بودم ، گندید....
بابک...
در تمام دنیا ملت یا بی حجابند و یا با حجاب، فقط در ایران است که ملت بد حجابند......
بابک...
تــــــو هم شده ای انقلاب زندگــــــی من...... حالا هــــر آنچه در زندگی من استـــــ تاریــخ دار شـــده ..... قبل از "تـــو".... بعد از "تـــو.........
بابک...
داریـــم جایی زندگی میکنیم که هـــرزگی مــُـد... بی آبرویـــی کـــلاس ؛ مستی و دود تفریـــح ... دزد بودن و لـــاشخوری و گـــرگ بودن رمز موفقیت ….. وقتی به اینا فکر میکنم میبینم جهنم همچین جای بدی نیست......
بابک...
بوسه ام را می گذارم پشت در قهرکردی , قهرکردم , سر به سر تو بیا , در را تماما باز کن هر چه میخواهی برایم ناز كن من غرورم را شکستم , داشتی ؟ آمدم , حالا تو با من آشتی ؟
بابک...
"من" ... بعد از "تو" ؛ به هیچ "او"یی اجازه ی "ما" شدن نداده ام....!!!!!
بابک...
همه روزه هزاران سیب در اطراف ما به زمین می افتد اما آنچه وجود ندارد ، دیدگاه نیوتن است . .
بابک...
خودت كه هیچ.... تمام دنیا هم بگویند تو مال من نیستی،این دل زبان نفهم.... باز هم....بهانه ات را میگیرد.... امان از این دل زبان نفهم...
گزیده ای شعر فروغ ...
14 سال و 8 روز و 20 ساعت و 38 دقيقه قبلباز هم قلبي به پايم اوفتاد
14 سال و 8 روز و 20 ساعت و 35 دقيقه قبلباز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من باو مي گويم اي نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بيگانه ام
آه از اين دل آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
فروغ
من صفاي عشق مي خواهم از او
14 سال و 8 روز و 20 ساعت و 25 دقيقه قبلتا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او به من ميگويد اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من باو مي گويم اي نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بيگانه ام
آه از اين دل آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
ممنون بابک جان

14 سال و 8 روز و 20 ساعت و 24 دقيقه قبل