بابک...
گاهی ندانسته از یک نفر بتی درست میکنی،آنقدر بزرگ که از دست ابراهیم نیز کاری بر نمی آید...
بابک...
شاید درد من، دلیل خنده کسی شود؛ اما خنده ی من، هرگز نباید باعث درد کسی شود. «چارلی چاپلین»
بابک...
بودنت حتی همین قدر محال تن پوشی است بر عریانی روح خالی ام.... باش .... حتی همین قدر دور ... ... حتی همین قدر محال هر چه هستی باش ... شاید سهم من از تو همین دوری و محال بودن است عزیز همین خواستن ها نرسیدن ها ...
بابک...
به دنبال خدا نگرد ... خدا در دير و بتكده و مسجد و کعبه نیست لابلای کتاب های کهنه نیست لابلای سنگ و ضریح و دیوار و خانه گلی نیست خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ... آنــــجا نیــستـــــــــــــــ!! خدا در دستی است که به یاری می گیری... در قلبی است که شاد می کنی در لبخندی است که به لب می نشانی ... در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ... در قلبیست که برای تو می تپد .. در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده در اندیشه رهایی انسان از جهل و خرافات است در اندیشه رهایی انسان از استبداد و تاریکی است در پندار پاک توست در نگاه پر عشق توست خدا اینجاست همین جـــــا.... بدرود دوستان
بابک...
یادِ کودکی هایمان بخیر هیچگاه ز گرگ شدن شاد نبودم بازی ها را حال... گرگ بودن افتخاری شده است وتسکین خاطر
بابک...
گاه دهــقــانِ فــداکــاری می شویم که تمام وجودمان را برای یکی به آتش می کشیم و او قــطاری می شود که چشم ِ دیدنمان را ندارد ... کصافط
بابک...
کسی نبض مرا بگیرد ؛ نکند که مرده ام و هنـوز داغ ام و... (حواسم نیست) نکند ندارد دیگر!! به قولی: <چه نشان ز مـرگ خواهی که رساتر از خموشی؟>
بابک...
تــنهایی را باید با خط بریــل می نوشتند ... شنیـــدنش کافــــی نیست ، باید لــــــــمــــــــســـــش کرد ...!
بابک...
هر چه از من دور می شوی سايه ات بزرگ می شود می افتد روی زندگيم سيـاه ميشود روزگارم!
بابک...
برای بعضـــی درد هـا نه میتوان گریــــــه کرد نه میتوان فریاد زد برای بعضـــی دردـها فقـــط میتوان نگـــاه کرد و بی صـــــدا شکست .
بچه ی کجایی؟
14 سال و 11 روز و 8 ساعت و 48 دقيقه قبلفارس...
14 سال و 11 روز و 8 ساعت و 46 دقيقه قبلجدی
14 سال و 11 روز و 8 ساعت و 45 دقيقه قبلمن خودم بچه ی بروجردم
بروجرد؟
14 سال و 11 روز و 8 ساعت و 39 دقيقه قبللرستان
14 سال و 11 روز و 8 ساعت و 37 دقيقه قبل