بابک...
خدایا! خورشید را به من قرض میدهی ؟ از تو كه پنهان نیست سرزمین خیالم سالهاست یخ بسته است ...
بابک...
نـــزدیـــک اســـت روزی کـــه دســـت ســـایــه ام را میـــگیرم و از ایـن دیار میـــروم مقـــصد مهـــم نیـــست , فقـــط جــایــی بـــاشــد کـــه ســـایـــه ام را بـــا تیـــر نـــزنند....
بابک...
باهم که قدم میزنیم حسودیش میشود افتاب نه که هیچ گاه قدم نزده است با ماه!
بابک...
ای دوست! این ابر را از دوش من بردار بارانیام بسیار....
بابک...
هر رابطه ای ؛ به هر دلیلی برایت تمام شد ! پی اش را دیگر نگیر هیچ شوک مصنوعی ! آدمها و رابطه های مرده را زنده نمی کند . . .
بابک...
مـثـل ِ مـــیـوه ی افـــتـاده ای ، دلـــتـنگـــم ! مــــیـوه ای کـــه .. درخــتـش را .. بـــــریــــــده ! و .. بــُــرده انــد ...!
بابک...
زندگی ... کجای این خیابان منتظر من است که از هیچ کوچه ای به آن نمی رسم؟!