بابک...
لــــــــحظه های ســــکوتم؛ پـــــر هیاهــــــــــو ترین دقــــایق زندگیم هستند مــــــملو از آنــــــچـــه مــــی خواهم بـــــــــــــــگویم و نــــــــــــمی گـــــویم...!!!
بابک...
نمازم وقتی بوی خدا دارد که همسایگانم به مهربانی هم عادت کرده باشند دست های نیایش ام بوی باران می دهد وقتی درخت ها آبستن لبخند باشند وگل ها سیراب بخوابند من آیه آیه می خوانم تا تو درسایه نمانی من آیه آیه نگاهت را تاستاره می خوانم من آمدم که بمانم که تو بمانی و خدا باماباشد من آمده ام که درخت باشم نه تبر...
بابک...
ما سایه کدام فرهادیم کــ زندگی تیشهاش را از روی گلویمان بر نمیدارد آی اینجا که زخم گذاشتهای بیستون نیست ...
بابک...
می روم ؛... این روزها هر چه از تو دور می شوم بدتر اســت ... امروز ، چرکنویس ِ یکی از نامه های قدیمی را پیدا کردم! کاغذش هنوز، از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ سنگین بود! از باران ِ آن همه دریا! از اشتیاق ِ آن همه اشک چقدر ساده برایم ترانه می خواندی!
بابک...
کوه هم که باشی گاهی .... تاوان دروغ های شیرین را میدهی ....لعنتی
بابک...
قهوه ی تلخ عشق را شکر می ریزیم من هم می زنم ! تو هم می زنی ! ناگهان تقدیر همه چیز را بر هم می زند . . . کصافط
بابک...
شهر نفس آغاز شد نه مثل هر آغاز با سلام فصل شروع عشق همان فصل بی کلام تنها اشارتی از شما بود و بعد من دیدم که ذره ذره دلم میشود تمام تو رفته رفته دور که نه نور میشدی من قطره ای که گم شدم آنجا در ازدحام دیدم به صفحه دل خوبان نوشته اندک (اینجا نفس کشیدن بی عشق هم حرام) مثل همیشه منتظرت مانده ام ولی این قصه هم رسیده به پایان نا تمام این است حاصل همه ی انتظارها: تنها دو چشم خیس و دگر هیچ... و السلام
بابک...
سکوتـــــــــــــ … و دیگر هیچ نمی گویم …! که این بزرگترین اعتراض دل من استـــــــــ ـ به تو … سکوت را دوستـــــــــ دارم به خاطر ابهت بی پایانشـــــــ …..
بابک...
دعا لاستیک یدک نیست که هرگاه مشکل داشتی از ان استفاده کنی بلکه فرمان است که راه به راه درست هدایت می کند ..
بابک...
یکی دکتر میشه یکی مهندس میشه منم درس عبرت شدم برا بقیه!!
بابک...
کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان شوکت زن بودنشان را؛ کاش مردان همیشه مرد باشند و زنان همیشه زن! آنگاه هر روز نه روز “زن”، نه روز “مرد” بلکه روز “انسان” است…
بابک...
وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهند وقتی بودن ها طعم نیاز دارند وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشود وقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشود وقتی غریزه احساس را پوشش میدهد وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشود دیگر نمی خواهمت نه تو را و نه هیچ کس دیگر را . . .
بابک...
دیشب داداشم دید بابا م داره جلو تلویزیون با خودش صحبت میکنه رفت تو بهر حرفاش دید داره میگه :ممنونم منم به وجود همچین پسری افتخار میکنم آبرو خونوادمون رو خرید داداشم رفت جلو میگه چرا بابا با خودت حرف میزنی یهو دید کبود شد گفت : تو گوساله اگر رفته بودی وزنه برداری مدال میگرفتی الان می اومدن از من مصاحبه میکردن ، تن لش بی خاصیت
بابک...
یکی از فامیلامون ترشی های خوشمزه ای درست می کنه و هر سال یکی یه ظرف کوچیک هم به فک و فامیل میفرسته , امسال طبق معمول واسه ما هم فرستاد , فرداش دیدیم زنگ زده که اگه ترشی رو نخوردین بریزینش بیرون , از ما واسه فهمیدن دلیلش اصرار از ایشون انکار , آخر سر اعتراف کرد که گل پسرش موقع امتحانات که می رفت تو زیر زمین درس بخونه گشادیش می شده بره دستشوئی , هی جیش می کرده تو دبه خالی یکی از سرکه ها , بعد یادش میره که خالیش کنه , این بنده خدا هم با همون به ظاهر سرکه هه کلی ترشی بار میذاره ...