چندیست ..... مداد رنگی هایم تکلیف خود را نمیداند آسمان را کبود می کشند برگهای سبز را زرد ... چراغهای شهر را خاموش و دنیا را ... سیاهی مطلق ...! @shahrzad
@maryam خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار
خاطرات را باید سطل سطل . . . از چاه زندگی بیرون کشید . . . ! خاطرات نه سر دارند و نه ته . . . بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . . میرسند . . . گاهی وسط یک فکر . . . ! گاهی وسط یک خیابان . . . ! سردت می کنند . . . داغت میکنند . . . ! رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . . !!! خاطرات تمام نمی شوند . . . تمامت می کنند....!! @™ᵠ₥ḝᵯᾷ
رسیدن هم مثل نرسیدن سخت است رسیدن آداب دارد. وقتی رسیدی باید بمانی، باید بسازی باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدی تا رسیدی ... که آرزویت بوده برسی . وقتی رسیدی باید حواست باشد تمام نشوی.....! @shahrzad
سال هاست سكوت كرده ام پاي صحبت دلم در چشم هايم خيره شو ! حرفي اگر مانده همين حالا چشمانم را بگو ... شايد كه فردا چشمانم هم فرو روند در سكوت ...! @+zahra
قصه انسان ... قصه یک دل است و یک نردبان قصه بالا رفتن .... قصه هزار راه و یک نشانی قصه پله پله تا خدا .... قصه جستجو ... قصه از هر کجا تا او قصه انسان ، قصه پیله است و پروانه !.... قصه تنیدن وشکافتن من اما ... هنوز اول قصه ام ایستاده روی اولین پله .... نشانی گم کرده با دوبال ناتمام ویک آسمان . خــدایا دستم را میگیری ؟ خدایا دستم به آسمانت نمیرسد ، تو که دستت به زمین میرسد ! @نسترن