بهامین
توسط موبایل در
سیاوش قمیشی
www.siavashghomayshi.org سایت رسمیه استاد سیاوش قمیشی
كوچيك
اگه یه روز بری و بری و بری و بری و بری و بری و به خونتون نرسی ... اونوقت میفهمی کلاغ قصه ها چی میکشه!
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب میاندازد. - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟ - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد. - دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟ مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد… !"
♪★☂sadaf_daryayi☂★♪
همه ی دفتر ها را خواندم و همه ی کتاب ها را نوشتم! تو کجایی پس؟