بهانه
گاه یک سنجاقک... به تو دل می بندد و تو هر روز سحر... می نشینی لب حوض... تا بیاید از راه... از خم پیچک نیلوفرها... روی موهای سرت ... بنشیند... یا که از قطره آب کف دستت ... بخورد... گاه یک سنجاقک... همه معنی یک زندگیست.
بهانه
در روزگاری که خواب را به خیال ، اشک را به محال ، رنگ را به سوال ، و عشق را به بهترین نانوا می فروشند ، چه جایی برای من ... ؟! ... باور کن اگرچه نان من برشته نبود ، اما سوخته هم نبود...!
بهانه
روحمـ نوکـ پا نوکـ پا ... میرود لبه یـ تختـ مینشیند ، اشکـ میریزد آرامـ آرامـ ! حوصله امـ را سر میبرد بسـ که میپیچد صدایـ هقـ هقـ اشـ در گوشمـ
بهانه
تو مرا میفهمی..من تورا میخواهم و همین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا میخوانی......من تورا ناب ترین شعر زمان میدانم و تو هم میدانی...........تا ابد در دل من می مانی
بهانه
فقط واسـ ـ ــه یه بار دیگـ ـه...... ، بزار دسـ ـتاتو بگیرم چشمانــــــم را دیگـــر باز نمی کنم دیدن این همه جایِ خالی ِ" تـــ ـ ـ ــو" عاقبتـــــــ ــ مـــرا .. یا می کشدـ یا کــــــور می کنـــد ..