@بهاره اسمان تو چه رنگ است امروز افتابیست هوا یا گرفتست هنوز.............؟ اسمون دل من چند روزه که ابریه ............ نفسم میگیرد که هوا هم اینجا زندانیست...
@بهاره من از هفت سنگ می ترسم می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری ما را از هم بگیرد بیا لی لی بازی کنیم که در هر رفتنی دوباره برگردیم... چرا دو روزه نيستي
ديگر نه به كوچه ميمانم و نه به خانه بر ميگردم .
پاك خستهام از حرف گريه، از خواب آدمي،
ديگر هيچ علاقهاي به التفات آينه ندارم
حتي به فهم سكوت، به صحبت سنگ،
به بود، به نبود، به هر چه همين حدود،
...
فقط میخواهم كمي بخوابم
@بهاره امشب تو نیستی اما باران می آید و شب را تا به سحر میزلانش خواهم بود در نقطه ای از همین شهر شاید غرق در روشنایی یک اتاق باران را از یاد برده ای دستانم در میان دستانت نیست اما با سازم تا سحر زیر باران آن قدر می نوازم تا تمام شهر را لرزه ای از نوایی غریب فرا بگیرد و آن قدر باران را به تنم میکوبم تا شاید لحظه ای احساسی غریب تو را به زیر باران بکشاند گوش کن و در میان تمام قطره ها قلب کوچک منتظرم را ببین
@بهاره بی تو دلم نیمه شبی سوی دشت / پر زد و آواره شد و بر نگشت / لذت بیداری شبها تویی / تازه ترین اصل تمنا تویی / چشم تو آغاز پریشانیم / دوری تو علت ویرانیم .
بر مزارم گریه کن اشکت مرا جان می دهد
ناله هايت بوي عشق و بوي باران ميدهد
دست بر قبرم بکش تا حس کني مرگ مرا
دست هايت دردهايم را تسلا ميدهد
وقت رفتن لحظه يي برگرد قبرم را ببين
اين نگاه آخرت اميد ماندن ميدهد
رفتيو چشمم به دنبال قدمهايت گريست
زخم هاي مرده ام را رفتنت جان ميدهد
چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم
غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی
نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛
بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو
میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم
از من نگیر این لحظه های دلخوشی را
نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...
یادت می آید حرفی را که زدی؛
گفتی می روم، گه گداری شاید به خوابت بیایم
شاید در خواب، تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم
لااقل همین وعده را برایم بگذار ...
غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش
چشم های کور من، ندید پایان بی تحمل درخت ها را، که رها تر از من، هر روز پس از اشتیاق کهنه بی تو کز می کردند، کنار حوالی خالی و نمناک این بی کسی، بی هیچ ... فقط می ماند، بوی گیلاس، که از فصل های دور می آمد، پر از خاطره می کند، گوشه خالی و شکسته دیوار را. من، بی تو، اینجا چه می کنم؟
@بهاره دستهایم خالی ، شانه هایم پر از نیاز ، قلبم تنهای تنها ، سهم من از عشق ،آوارگی در سرزمین عشق گرچه در کنارم نیستی اما امروز نیز مثل روزهای دیگر برایم روز عشق است. شد شش روز
آسمون دلم الان ابریِ ابریه... بازم عذر میخوام بابت غیبت چن روزه م.....تنهايي را بهانه كردم و تنها گريستم
14 سال و 11 ماه و 8 روز و 20 ساعت و 28 دقيقه قبلتا كسي نداند كه گرفتار كيستم
من در بود و نبود تو بازم تنهام چون ميدانم كه رهگذري و بازم تنهام ميذاري منكه گرفتار تنهاييم تو گرفتار چي؟
14 سال و 11 ماه و 8 روز و 6 ساعت و 25 دقيقه قبلمنم گرفتار خونه داری بچه داری شوشو داری
.... اینا محض یادآوری بود
14 سال و 11 ماه و 6 روز و 13 ساعت و 10 دقيقه قبل