مهداد
سلام بچه ها من اومدم...هوراااااااااااااااااا
mahsa
یک داستان واقعی به نقل از "سروش صحت" صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می مانم تا تاکسی مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست های قوی و آفتاب سوخته و چشم های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح ها سوار ماشینش می شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش دارش را شنیده ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می کند. ما هر روز از مسیر ثابتی می رویم، فقط چهارشنبه های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی مان را عوض می کند. یکی از چهارشنبه های آخر ماه به او گفتم «از این طرف راهمون دور می شه ها.» «می دونم.» دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می رفت و چهارشنبه های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت؛ «ببخشید الان برمی گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یک کوچه را ت
maryam
nafahmidi man oonam ke toro tanhat nemizaram...havaset nist
سلام.خوش اومدی
13 سال و 11 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 20 دقيقه قبلمرسی...
13 سال و 11 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 19 دقيقه قبلsalam
13 سال و 11 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 18 دقيقه قبلسلام به همه....
13 سال و 11 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 16 دقيقه قبل