☜-حــــــآجــــ
ﮁﺘﮧ انقد ادکلن ﻤﮯزﻧﮯ ﺒﮧ اوטּ تن وا موندت تو اﮔﮧ با ادکلن دوشمــ بگیرﮮ بازمــ بوﮮ کثافتکارﮮ ﻣﮯدﮮ ...
☜-حــــــآجــــ
بچه ۶ساله رو دیدم با موبایل با دوستش حرف میزد : سینا تو فردا نمیای مهد کودک ؟ من با نیما حتما میرمااااا ؛ راستی اون یکی خطم رو پاک کن این یکی رو سیو کن ! o_O ما ۶سالمون بود با تُف پفک می چسبوندیم به هم بعضی وقتها هم توی کمد دیواری دنبال یه در بودیم بریم سرزمین عجایب
☜-حــــــآجــــ
گفته بودم نرو پا رو قلبم نذار گفته بودم به این زود ها کم نیار اما رفتی و نموندی دل و بدجوری سوزوندی چه ساده زدی زیرش زدی عهدت و شکوندی...(مادرم دلم برات تنگ است)آه