mob
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم :: و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم :: از دل تنگ گنهکار برآرم آهی :: کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
mob
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا :: من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
mob
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح :: هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
mob
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل :: دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
mob
سعدیا عمر گران مایه به پایان آمد :: همچنان قصه سودای تو را پایان نیست
mob
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست :: در میان این و آن فرصت شمار امروز را
mob
دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائی::: زین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزائی
mob
ای آنکه بجز تو نیست فریادرسی :: غیر از کرمت نداد کس داد کسی کار من مستمند بیچاره بساز :: کان بر تو به هیچ آید و برماست بسی
mob
کاش که این فاصله را کم کنی
mob
وای به روزی که بگندد نمک ...
mob
پر کرده است ته چین از عطر خود فضا را / دل میرود ز دستم صاحب دلان خدارا
mob
بنده ام بنده ولی بی خردم ، خواجه با بی خردی می خردم