javad sobhi
ناپلئون ميگويد: دنيا پر از تباهي است، نه به خاطر وجود آدمهاي بد، بلكه به خاطر سكوت آدمهاي خوب
javad sobhi
یه روزی پسری باخانوادش دعواش شد و از خانه زد بیرون و رفت خونه یکی از دوستاش یک ماه موند بعد از یک ماه دختری را سرکوچه میبیند و بهش تیکه میندازد یکی از دوستاش میگه میدونی این کی بود ؟!!!!!!!! میگه نه !! میگه این خواهر همون رفیقت بود که تو یه ماه خونشون بودی عذاب وجدان میگیره میره خونه رفیقش، رفیقش داشت مشروب میخورد به رفیقیش میگه ببخشید من سر کوچه به دختری تیکه انداختم ولی نمیدونستم که خواهرتو بود ! . . . . . . دوستش پیکشو میبره بالا میگه به سلامتی رفیقی که یه ماه خونمون خورد و خوابید ولی خواهرمو نشناخت
javad sobhi
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم Reply
javad sobhi
ﺧﻮﺍﻫﺮﺯﺍﺩﻡ ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻟﻪ ﺗﮑﻠﯿﻔﺸﻮﻥ ﺍﯾﻨﻪ ﺍﺯ ۱ ﺗﺎ ۹۰ ﺑﻨﻮﯾﺴﻦ، ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﻫﺮﺯﺍﺩﻩ ﻣﺎ ﯾﻪ ﻋﺪﺩ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ ﺩﺭﺍﺯﻣﯿﮑﺸﻪ ﯾﻪ ﻏﻠﺖ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﯾﻪ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﻪ ﯾﻪ ﮐﺎﺭﺗﻮﻥ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ يكي ﺩﯾﮕﻪ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﯿﺸﻪ.ﻣﯿﮕﻢ دايي ﺟﻮﻥ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺗﺎ ﺻﺒﻢ ﺗﻤﻮﻡ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﺧﺴﺘﻪ
javad sobhi
توسط موبایل
اون وقتا شما يادتون نمياد با اهالي قوم مايا تقويمشونو دستكاري كردم كلا بي مزه تر از اين نميشد