˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
صبرت که تمام شد ، نرو معرفت تازه از آن لحظه آغاز میشود . . .
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
دل های بزرگ و احساس های بلند عشق های زیبا و پر شکوه می آفرینند که جان دادن در کنارش آرزوئی شور انگیز است اما کدامین معشوق مخاطب راستین چنین معشوقی خواهد بود و او فقط خداوند است . .
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
دل های بزرگ و احساس های بلند عشق های زیبا و پر شکوه می آفرینند که جان دادن در کنارش آرزوئی شور انگیز است اما کدامین معشوق مخاطب راستین چنین معشوقی خواهد بود و او فقط خداوند است . .
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
خدایا مارو ببخش که در کار خیر یا “جار” زدیم یا “جا” زدیم
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند و خدا را نمی شناسند بواسطه آشنایی با تو ، با خدا آشنا شوند . . .
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
خدا آن حس زیبائیست که در تاریکی صحرا زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را یکی آهسته می گوید کنارت هستم ای تنها و دل آرام می گیرد .
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
خیلی از آدم هایی که دوست دارن با شما باشند ؛ از روی علاقه به شما نیست ، صرفاً به خاطر این که چشم ندارند شما را با کسِ دیگری ببینند ! آن زمانیکه مطمئن شدند تنها هستید تنهایتان می گذارند ... !!!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
تو آیا، یاکریمی دیدهای در آشیان، بیعشق بنشیند؟ تو ماه آسمان را دیدهای، رخ از نگاه عاشقان نیمهشبها بربتاباند؟ تو آیا دیدهای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟ و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
سر گروهبان پادگان آموزشی رو کرد به گروهان تحت امرش و گفت : همه شما به خاطر بی نظمی و سرپیچی از دستور باید تنبیه بشید ، زود نفری ده بار روی زمین شنا برید وشروع کرد به شمردن یک دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه ، نه ، نه ، نه ، نه و همینطور به گفتن عدد نه ادامه داد ، بعد از چند دقیقه در حالی که لبخند میزد گفت : میدونم الان دارین تو دلتون بهم فحش میدین ولی این اونیفرمی که تنمه ضد فحشه ...یهو یه صدا از بین گروهان به گوشش خورد : مگه مادرت هم اونیفرم میپوشه ؟!!!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
روزی از روزها …… شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد……… اما می خواهم …… هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم….. تا هرچه دیرتر بیفتم …… هر چه دیرتر و دورتر بمیرم …… نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه…… پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم …… افتاده باشم و جان داده باشم……… هرچه دیرتر و هرچه دورتر …….
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
گلای یاسِ تو باغچه غروبا بونه میگیرن ، همشون یه عهدی بستن سرِ خاکِ تو بمیرن ....
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
انسانهای خوب همانند گلهای قالی اند نه انتظار باران را دارند و نه دلهره ی چیده شدن ، دائمی اند !
@نیما صابری
12 سال و 10 ماه و 25 روز و 18 ساعت و 40 دقيقه قبل