˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
الماس، کربنی است که تحت فشار به الماس تبدیل میشود؛ فشار های زندگی را تحمل کن تا الماس شوی ...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
همیشه سکوت ، یک جنایت جنگی ست ... وقتی ظلمِ ظالم بر مظلوم را می بینی و ساکت می نشینی ...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
بیا ای زهر کین کم کم، مداوای جراحت کن مرا از.... خون دل خوردن، بیا ای مرگ و راحت کن مرا....... هزاران حجله از آهِ، غریبی چیدهام اینجا........ چو نیلوفر ز بیتابی، به خود پیچیدهام اینجا !!!!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم، اومدم معذرتخواهی کنم، هی میگفت: علی جان تویی، هی میگفتم: ببخشید مادر اشتباه گرفتم، باز میگفت: رضا جان تویی مادر، میگفتم: نه مادر جان اشتباه شده ببخشید، اسم سوم رو که گفت دلم شکست، گفتم: آره مادر جون، زنگ زدم احوالتون رو بپرسم. اونقدر ذوق کرد که چشام خیس شد. نکته: چه مادر و پدرها و پدربزرگها و مادربزرگهایی که چشم انتظار یه تماس کوچولو از ماها هستن. ازشون دریغ نکنیم.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن. نود و پنج درصد خوشبختیها و بدبختی های زندگی ات ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
آری دوستِ من، میدانم زندگی کوتاه است ... اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد ... باید بهترین استفاده را از آن برد .
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
یک راند دیگر مبارزه کن , وقتی پاهایت چنان خسته اند که بزور راه میروی . یک راند دیگر مبارزه کن , وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری . یک راند دیگر مبارزه کن , وقتی خون ازدماغت جاریست وچشمانت سیاهی میرود و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار را تمام کند . یک راند دیگر مبارزه کن , و به یاد داشته باش مردی که همواره یک راند دیگر مبارزه میکند هرگز شکست نمیخورد .
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
صلوات که بر تو می فرستم، عطر چهارده شاخه گل محمدی از ذهنم عبور می کند. تو را می بینم که از کوه سرازیر می شوی؛ با سندی از حقانیت دخترکان زنده به گور شده؛ و چشم هایت، چقدر صبور، پاسخ نانجیبی های سنگ در دست کوچه را با لبخند می دهد! هنوز نیامده بودی که سقف دروغین بت ها ترک خورد و آتش آتشکده های شرم، خاموش شد. این مقدمه ای بود برای متن کتابی که تو در خلوتت، گزارش معاشرت با خدا را در آن شرح می دهی.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
در زندگی منتظر معجزه نباش، خودت معجزه ی زندگیت باش ...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
گیله مرد می گفت : انسان باید «شرافت» داشته باشد، نه «شر» و «آفت»
@نیما صابری
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 16 ساعت و 27 دقيقه قبل