˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
به جرم وسوسه... چه طعنه ها که نشنیدی حوا...! پس از تو... همه تا توانستند آدم شدند...!!! چه صادقانه حوا بودی... و چه ریاکارانه آدمیم!
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
من به مردی می مانم دراتاق طبقه ی هفتم یک خانه ی در کام حریق پنجره هست ولی جـــــــــرات پرتابم نیست و در این آتشگاه خــــــــــبر از خــــــــوابم نیست...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
چـرا نـیـسـتـی تـا خـاطـره سـاز شـویـم...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
مي روم آنجايي که دلي بهر دلي تب دارد ...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
دلتنگی این روزا فقط یه وداع کم داشت که اونم از راه رسید.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است عشق به وطن ضرورت است، نه حادثه عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. اما اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
دو بیگانه ی همدرد.. از دو خویشِ بیدرد، با هم نزدیک ترند...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
درست متر کن ! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو!!!!!!؟
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباببازی دیگهای براش بادکنک میخرم. بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد میده. بهش یاد میده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره. بهش یاد میده که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه. و مهمتر از همه بهش یاد میده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
با همین دست به دستان تو عادت کردم / این گناه است ولی جان تو عادت کردم / جا برای من گنجشک زیاد است اما / بر درختان خیابان تو عادت کردم / گرچه گلدان من از خشک شدن میترسد / به ته خالی لیوان تو عادت کردم / مانده ام آخر این شعر چه باشد افسوس / بر نداشتن پایان تو عادت کردم
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
جاده هنوز خیس است ومن همچنان می روم به خیال رد پای اشکهایت ولی تردید مرا زجر می دهد نمی دانم این خیسی اشکهای توست یا خیسی شرم این جاده از شکست دوباره من؟؟؟
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
می خواهم از تاریکی و تنهایی خانه ای بسازم خانه ای که هیچ نوری حتی برای لحظه ای بر آن نتابیده باشد سیاهی دیوارهایش را با غمهایم تزیین میکنم پنجه هایی چون قفس می سازم که زندانی تنگ و تاریک را برای به ارمغان بیاورد راهی نیست چون زندگی اینگونه است فرار از آن بیهوده است
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
روزی خواهد رسید که تمام زندگیم لحظه سکوتم باشد
@نیما صابری
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 2 ساعت و 44 دقيقه قبل