بی رنگ
ساحل را با قدم هایت موج را با آوای صدایت غروب را با نوازش چشمانت باد را با شانه زدن موهایت زمستان را با گرمی دستانت غم را با تکیه بر شانه هایت تاریکی را با شمع وجودت ماه را با روشنی چشمانت محبت را با نوازش دستانت زیبایی را با طراوت خنده هایت شادی را با لبخند پنهانت وجدایی را با گریه های دنیا می خواهم
بی رنگ
دستــــت را بیـــــــاور ....
مردانه و زنانه اش را بی خیـــــــال
دســـــت بدهیم به رسم کودکــــــــــی ...
بی رنگ
نادان، پرسه ميزند و خردمند، سفر ميكند. " توماس فولر"
بی رنگ
سحرگاهی ربودندش به نیرنگ
کمند اندازها از دره تنگ
گوزن کوه ها دردره بی جفت
گدازان سینه می ساید به هر سنگ
بی رنگ
زیادی صاف نباش ادما تو جاهای صاف بیشتر ویراژ میدن
بی رنگ
ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم بعد لبخند تو با گریه تجسم کردم آشنا با همه پنجره های شهرم چون تو را پشت همین پنجره ها گم کردم
بی رنگ
کشتی ها در بندرگاه در امانند اما کشتی برای این کار ساخته نشده ...
بی رنگ
هر گاه کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم آنقدر در من هراس از گرفتن دستی هست که در گم شدن نیست...
بی رنگ
گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ...نه کوچکم و نه بزرگ. خودت هستی که دور می شوی و نزدیک
بی رنگ
گفتی "بخند" .... گفتم " نگاه کن" گفتی" بگو " ....گفتم "بشنو" گفتی "عاشق شو" ..... گفتم "حس کن" گفتی "ثابت کن" .... گفتم "لمس کن" گفتی "گریه کن" .... گفتم "بزن" گفتی " برو " ....گفتم ... "خدا نگهدار" ... ببین ! همیشه حرف ، حرف تو بوده! و من چه سر به راه پا در راه جدائی نهادم!!
بی رنگ
کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند
بی رنگ
بترسین از آدم هایی که عاشق نیستند .. ولی عاشق کردن را خوب بلدند .........!
بی رنگ
در تمام لحظه هایم تکـــــرار میشوی ...
امـــّـــــا؛
تکـــــــــراری نمیشوی ...
بی رنگ
پل زیادست ، ولی لذت راه کسی بُرد که از رود گذشت !