بی رنگ
مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت. روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم
بی رنگ
من از اين ميترسم
که دوست داشتن را
مثل ِ
مسواك زدن بچه ها
به من و تو تذکر بدهند !ا
« حسين پناهي
بی رنگ
گاه لازم است كه انسان ديدگان خود را ببندد زيرا اغلب خود را به نابينايي زدن نيز نوعي خوشبختي است...
بی رنگ
تو دنياي بچگي هر کي زودتر بگه دوست دارم برنده ست . ولي توي دنياي واقعي هر کي زودتر بگه دوست دارم بازنده ست............
بی رنگ
چقدر سخت است گل آرزوهايت را درباغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشكني و آن وقت آرام زير لب بگويي: گل من باغچه ي نو مبارك .
بی رنگ
گیرم که ... از دیوار کوتاه دلم ساده می پری با حصار ِ ... بلندِ خیالم چه می کنی ؟!
بی رنگ
گاهي اوقات فکر کردن به بعضيها ، ناخوداگاه لبخندي روي لبانت مينشاند ... دوست دارم اين لبخندهاي بيگاه را ... و اين بعضي ها را ...
بی رنگ
زمستان با تو قشنگ تر بود ، خواستم بدانی ، امروز که نیستی دستانم را در جیبم می گذارم تا گرم شود...
بی رنگ
خدایا میوه کدام درخت را گاز بزنم؟!که از زمین رانده شوم ! اینجا زمین است! ساعت به وقت انسانیت خوابیده است!
بی رنگ
بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن، بعد چشمشون به یه گردو می افته، دولا می شن تا گردو رو بردارن، الماسه می افته تو شیب زمین، قل می خوره و تو عمق چاهی فرو می ره. می دونی چی می مونه؟ یه آدمو، یه دهن باز، یه گردوی پوک و یه دنیا حسرت...!!!!
بی رنگ
سرم را روی شانه ات بگذار تا همه بدانند "همه چیز" زیر سر من است !...........
بی رنگ
کـاش می شد مـثـل یـک در بـه رفـتـن و آمـدن آدمـها ، عـادت كنیم ... ! کاش می شد...............