mohammad
و عشق همیشه نافرجام است برای درختان به آسمان هم که برسند به همدیگر نمی رسند تبرها مگر کاری کنند .......
mohammad
هزار کلمه بر جای خالی ات ریختم ؛ اما پر نشد ! به گمانم از جنس بی نهایتی ....
mohammad
میمیرم برای تب های نکرده ات شعرهای نگفته ات ... اشک های نریخته ات بوسه های نداده ات و حتی اغوش های بسته ات !!
mohammad
به سلامتی ایرانسل که... بهمون یاد داد... قبول کردن بعضی از پیشنهادها... فقط از اعتبار آدم کم میکنه...!
mohammad
در ساحل زندگی قدم میزدم همه جا دو جای پا دیدم جای پای من و خدا به سخت ترین لحظه ها که رسیدم فقط یک جای پا دیدم گفتم: خدایا مرا در سخترین لحظه ها رها کردی؟ گفت: من تو را در سخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم.......
mohammad
ســـایز رویــــــای تـــــو نیســــــتم.... امــــــــــا از آرزوی خیلـــــــــی ها بـــــزرگـترم ....
mohammad
ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند و چون دریا آرام شد خود را ... اسیر تور صیادان یافتند . تلاطم های زندگی ، حکمتی از خداوند است . پس از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد ... نه دریای دور و برمان .
mohammad
سر گروهبان پادگان آموزشی رو کرد به گروهان تحت امرش و گفت : همه شما به خاطر بی نظمی و سرپیچی از دستور باید تنبیه بشید ، زود نفری ده بار روی زمین شنا برید وشروع کرد به شمردن یک دو سه چهار پنج شش هفت هشت نه ، نه ، نه ، نه ، نه و همینطور به گفتن عدد نه ادامه داد ، بعد از چند دقیقه در حالی که لبخند میزد گفت : میدونم الان دارین تو دلتون بهم فحش میدین ولی این اونیفرمی که تنمه ضد فحشه ...یهو یه صدا از بین گروهان به گوشش خورد : مگه مادرت هم اونیفرم میپوشه ؟!!
mohammad
مادر مسعود برای دیدن پسرش مسعود به محل دیدن او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر به نام ویکی زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی برنمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. و به رابطه ی میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم ک...ه من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم. حدود یک هفته بعد ویکی پیش مسعود آمد و گفت : از وقتی که مادرت از اینجا رفته قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که مادرت این قندان را برداشته باشد؟ خب من شک دارم ، ما برای اطمینان بیشتر به او ایمیل خواهم زد. او در ایمیل خود چنین نوشت : “مادر عزیزم ، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید ، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید. اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده است با عشق مسعود” روز بعد مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت کرد: پسر عزیزم ، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری! و در ضمن نمی گم که تو ب
mohammad
یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهانیک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی دو تا بلیط برا...ی خطوط مسافربری جدید و شیک Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت: خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!! پری چوب جادوییش و چرخوند و......... اجی مجی لا ترجی و آقا 92 ساله شد! (خواهش می کنم نظر بدید.حتی شده یک خط)