mohammad
ویژگی بعضی از پسرهای ایرانی: 1-چشماشون بیشتر از عقلشون کار می کنه. 2-تا یه دختر خوشگل می بینن مثل جوجه راه می افتن دنبالش. 3-چشمک جزو تیک عصبیشونه. 4-اصولا هفته أی 1 بار شکست عشقی می خورن. 5-اگه یه روز متلک نگن زبونشون میخ در میاره. 6-دوستت دارم جزو حرفای روز مرشونه. 7-زبان باز ترین و پاچه خوار ترین موجودات روی زمین. 8-می خوان دختره فقط ماله خودشون باشه و خودشون ماله همه
mohammad
هر وقت بین دوتا انتخاب مردد بودی ؛ شیر یا خط بنداز ... مهم نیست شیر بیفته یا خط ... مهم اینه که اون لحظه ای که سکه داره رو هوا می چرخه ، یه دفعه بفهمی ، دلت بیشتر میخواد شیر بیفته ، یا خط...
mohammad
اینقد حال میده با یه نفر کل کل راه بندازی بعد که تموم شد ،کامنتهای خودتو پاک کنی همه فک کنن طرف اوسکل موسکله
mohammad
یکی از دوستان می گفت: یادمه تو دانشگاه یه پسر مایه دار و خوش لباسی بود که یه ریش بلند میذاشت... هر وقت دخترای کلاس ما اینو میدیدند میگفتند وای چه تیپ هنری داره.. چقدر ریش جذابش کرده منم گفتم ریش بزارم با تیپ هنری برم دخترای کلاسمون دلشون برام قنج بره ولی تا وارد کلاس شدم همه گفتن افغانی برو گمشو بیرون حالمون به هم خورد . اَه اَه اَه ، حالمون رو به هم زدی
mohammad
یکی از مزایای پسر بودن اینه که هرچقد دلت خواس میتونی گریه کنی، آخرش دستتو محکم بمالی به چشمت، هیچچچچی نمیشه! نه ریمیلت پخش میشه نه سایه ات بهم میریزه ....!
mohammad
صبورانه در انتظار "زمان" بمان! هر چیز در زمانِ خودش ... رخ می دهد... باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کن ؛ درختان خارج از فصلِ خود میوه نمی دهند
mohammad
اگه کسی بهت گفت دوستت دارم؛ آروم بغلش کن، نازش کن، سرشُ بذار روی شونت ، یواش در گوشش بگو: خوب بسه دیگه پاشو خیلی خندیدیم؛ اونجایی که تو درس میخوندی, ما مدیر مدرسه بودیم
mohammad
يكى از بهتر لحظه ها ، اون لحظه اى كه استاد ازت سوال ميكنه همون لحظه كه فكر ميكنه تو حواست به درس نيست.. بعد توأم با اقتدار كامل جواب سؤالشو ميدى... آى حالش گرفته ميشه... آى ضايع ميشه... آى به اصطلاح خودمون " اَن " ميشــــــــه... آى ميخندى
mohammad
از كتاب فروشي پرسيدند: «وضع كاسبي ات چه طور است؟» كتاب فروش گفت: «خيلي بد، كساني كه پول دارند، سواد ندارند و كساني كه سواد دارند پول ندارند تا كتاب بخرند!
mohammad
مامان! یه سوال بپرسم؟ زن كتابچه سفید را بست. آن را روي ميز گذاشت : بپرس عزيزم . - مامان خدا زرده ؟!! زن سر جلو برد: چطور؟! - آخه امروز نسرين سر كلاس مي گفت خدا زرده ! ... - خوب تو بهش چي گفتي؟ - خوب، من بهش گفتم خدا زرد نيست. سفيده !!! مكثي كرد: مامان، خدا سفيده؟ مگه نه؟ زن، چشم بست و سعي كرد آنچه دخترش پرسيده بود در ذهن مجسم كند. اما، هجوم رنگ هاي مختلف به او اجازه نداد... چشم باز كرد و گفت: نمي دونم دخترم. تو چطور فهميدي سفيده؟ دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سياهي به خدا فكر مي كنم، يه نقطه سفيد پيدا ميشه... زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ... !!!
mohammad
بچه بودم وقتي اسفناج ميخوردم حس ميكردم زورم بيشتر شده ، ميرفتم تو کوچه دعوا ...! كتك ميخوردم برميگشتم به ملوان زبل فحش ميدادم
mohammad
نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت...مورچه دانه را دوباره بردوشش گذاشت و به خدا گفت:گاهی یادم می رود که هستی،کاش بیشتر نسیم می وزید
mohammad
نجار ها هم کورند ، هنوز تخت دو نفره می سازند ... نمی بینند همه تنهاییم ..! حتی آنهایی که دو نفره می خوابند ...!!