♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بوسه هایت چون دانه های شکر تلخیه ٬ لحظه هایم را می برند و دلتنگی های بی موردم در تبسم غلیظ لب هایت ته نشین میشوند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حواس خاموش شب غریبانه های مرا میفهمد و شانه های معصوم زمستان که موذیانه مرگ مرا انتظار میکشند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لحظه های کبود با خلسه های دلتنگ خالی از تو بی حوصله می پیچند و چون ارواح مغموم بر شانه های غمزده ام مرثیه میکنند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب پشت خاکروبه های اتاق نفس ميزند و تکــّه ابر های منتظر از باغ بارانی نگاهت خبر ميدهند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب از فراز شاخه بر خاک می ریزد وسیب خیال از اصابت طاعون پیر میشود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
پاییز می رسد وقتی که قلبم پناه می شود و دو دستت به شکل صلیب.......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تابستان از اشتیاق میسوزد و قامتم سر میرود از لحظه های خالی....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لبخند سحرآمیز تو شکا[!]ت میان اندوه و عشق که روح پریشان شب را بر دوش میکشد وتقدیس میکند.....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب به پرده های چرک اتاق شبیه است و به اندوه غلیظ من که بر تار و پود ماه فریاد میکشد و میسوزد......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من برای التیام دردهایم از فنجان گرم چشمهایت سر می کشم چای تلخ انتظار را
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من زاده شدم در جهانی که هیچکس به نیمه ی خود نمیرسد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این بار هم که باران گرفت زیر چتر من پناه بگیر بگذار باران جز تو بر همه چیز ناخن بکشد و با آن نت های مسخره اش همه را برقصاند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تو از این شاعر که هیچ نمی فهمد جز بوسه و گناه و تیغ،
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 3 ساعت و 31 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .