اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
یه زمانی تهِ کنجکاویمون این بود که، بفهمیم اسمِ کوچیکِ معلممون چیه! وقتی هم که می فهمیدیم چه ذوقی می کردیم ..! الآن دیگه اسم به درد نمیخوره که ، فقط باید بفهمیم استاد عمه داره یا نه ..!!!
دوم راهنمایی وقتی معلم زبان می اومد سر کلاس همه دانش آموزآ : Hello teacher how are u ? im fine Thank you . and you ? معلم : کلاً خودمون جواب خودمون رو میدادیم ، معلم هم دچار خلاء مغزی میشد و ما هم سرشار از ذوق که عالم زبان شدیم
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 3 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .