♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برای پیوند آب و خاطره تمام دلخوشی ام را به سمت آینه پرت میکنم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من مرگ را بر بوته آتش دیده ام وقتی که از جام حسرت مردگان مست میکرد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
از اصابت عشق واژه های غمزده ام به لطافت میرسند و پروانه های مآنوس در عطر بازوانت آبی آبی میرقصند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جذبه ی چشم تو چون کشش دریا سرد و وحشت زاست وقتی که میمکد و به قعر می برد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دستهایت، این آخرین پناهگاه من،
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 3 ساعت و 32 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .