♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماهي كوچكي در دستان من هر دو بر ساحل و آن سو دريا خواب ديده ايم مرگ را!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در درياي بي كران زندگي كه تمام آرزويم آبي شدن است خود را قاتل مي دانم چون روزي به گنجشكي گرسنه آب دادم كه نمي خورد و من مجبورش كردم تا بخورد و بميرد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امشب خانه كوچك ما ميهماني ست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مدتي ست كه ديوانه اي با مشت به درب ساكت ذهنم مي كوبد درب را كه باز مي كنم كسي نيست جز تصوير شكسته خودم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شاخ در می آورم روزی در این جهان که حتی مرغ عشقش یک پا دارد!!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلِ شکسته آوار میشود، روی سر صاحبش!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
زمان گذشت از کنار من و من فقط نگاه کردمش، چه سود؟!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 16 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .